!!!...وبلاگ یک پسر بد
تلاشم اینکه همین چند لحظه ای که هستی میزبان خوبی برات باشم تا شاید دوباره برگردی
چهار نفر چهار نفر بودند.اسمشان این ها بود:همه کس ابتهاج عبیدی سال نو بر همه ی ایرانیان مبارک... جنایت در تیمارستان دو بیمار که در بخش روانی یک بیمارستان بستری بودند به اتفاق هم در کنار استخر بیمارستان قدم میزدند که ناگهان یکی از انها به نام استیو از غفلت دوستش و پرستاران استفاده کرد و پرید داخل استخر.ان یک دیگر که دیوید نام داشت بلافاصله پرید داخل استخرو با یک حرکت قهرمانانه دوستش را نجات داد.بعد از این کار رئیس بیمارستان دیوید را خواست و بعد از تعریف و تمجید از کار قهرمانانه اش گفت:((شما با این کار ثابت کردین بهبود پیدا کردین و می تونین به جامعه برگردین.))دیوید گفت:((من این کار رو برای تشویق دیگران و رفتن از این جا انجام ندادم.وظیفه انسانی من این طور اقتضا می کرد.))رئیس بیمارستان که از اظهار نظر دیوید به وجد امده بود گفت:((فقط یک خبر بد برات دارم.جنازه استیو نیم ساعت بعد از اون که تو نجاتش دادی در حالی که خودش رو حلق اویز کرده بود پیدا شد.متاسفم!))دیوید گفت:((اشکال نداره خودم اویزونش کردم خشک بشه!!!)) ترفندی برای فرار از جریمه راننده ای با سرعت 180 کیلومتر بر ساعت در حال حرکت بود.پلیس او را متوقف کرد و از او خواست گواهینامه و مدارک ماشین را تحویل بدهد.راننده گفت:((من که گواهینامه ندارم ماشین هم مال من نیست که مدارکش رو بهتون بدم.من صاحب ماشین رو کشتم و جسدش رو توی صندوق عقب گذاشتم.الانم میخواستم از مرز خارج بشم که منو گرفتین))پلیس که تعجب کرده بود همه چیز رو مو به مو به مافوقش گفت.افسر ارشد خودش را سریع رساند.راننده گواهینامه و مدارک ماشین را خیلی محترمانه به افسر ارشد تحویل داد.افسر در صندوق عقب را باز کرد و دید هیچ جنازه ای انجا نیست.با عصبانیت به راننده گفت:((پس این مامور ما چی میگفت؟))راننده گفت:((چه میدونم؟لابد بعدش هم می خواد ادعا کنه من با 180 تا سرعت داشتم رانندگی میکردم)) داستان کشیش و زوج جوان زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت : ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم. زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت : من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم. ….. ۱۵ سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد. صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند. وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود. کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم. زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد. کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟ زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!
![]()
.jpg)
![]()

![]()

![]()

:ادامه مطلب:![]()
| Design By : Pars Skin |


