تبليغاتX
!!!...وبلاگ یک پسر بد






















































!!!...وبلاگ یک پسر بد

تلاشم اینکه همین چند لحظه ای که هستی میزبان خوبی برات باشم تا شاید دوباره برگردی

چهار نفر

چهار نفر بودند.اسمشان این ها بود:همه کس , یک کسی , هرکسی , هیچ کسی.کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام میرساند , هرکسی میتوانست این کار را بکند ولی هیچ کس این کار را نکرد.یک کسی عصبانی شد چرا که این کار, کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.سرانجام داستان این طوری شد هر کسی , یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد؟!حالا ما جزو کدامش هستیم؟؟؟

ابتهاج عبیدی

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:9 توسط حمید رضا|


سال نو بر همه ی ایرانیان مبارک...

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:31 توسط حمید رضا


جنایت در تیمارستان

دو بیمار که در بخش روانی یک بیمارستان بستری بودند به اتفاق هم در کنار استخر بیمارستان قدم میزدند که ناگهان یکی از انها به نام استیو از غفلت دوستش و پرستاران استفاده کرد و پرید داخل استخر.ان یک دیگر که دیوید نام داشت بلافاصله پرید داخل استخرو با یک حرکت قهرمانانه دوستش را نجات داد.بعد از این کار رئیس بیمارستان دیوید را خواست و بعد از تعریف و تمجید از کار قهرمانانه اش گفت:((شما با این کار ثابت کردین بهبود پیدا کردین و می تونین به جامعه برگردین.))دیوید گفت:((من این کار رو برای تشویق دیگران و رفتن از این جا انجام ندادم.وظیفه انسانی من این طور اقتضا می کرد.))رئیس بیمارستان که از اظهار نظر دیوید به وجد امده بود گفت:((فقط یک خبر بد برات دارم.جنازه استیو نیم ساعت بعد از اون که تو نجاتش دادی در حالی که خودش رو حلق اویز کرده بود پیدا شد.متاسفم!))دیوید گفت:((اشکال نداره خودم اویزونش کردم خشک بشه!!!))

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:1 توسط حمید رضا|


ترفندی برای فرار از جریمه

راننده ای با سرعت 180 کیلومتر بر ساعت در حال حرکت بود.پلیس او را متوقف کرد و از او خواست گواهینامه و مدارک ماشین را تحویل بدهد.راننده گفت:((من که گواهینامه ندارم ماشین هم مال من نیست که مدارکش رو بهتون بدم.من صاحب ماشین رو کشتم و جسدش رو توی صندوق عقب گذاشتم.الانم میخواستم از مرز خارج بشم که منو گرفتین))پلیس که تعجب کرده بود همه چیز رو مو به مو به مافوقش گفت.افسر ارشد خودش را سریع رساند.راننده گواهینامه و مدارک ماشین را خیلی محترمانه به افسر ارشد تحویل داد.افسر در صندوق عقب را باز کرد و دید هیچ جنازه ای انجا نیست.با عصبانیت به راننده گفت:((پس این مامور ما چی میگفت؟))راننده گفت:((چه میدونم؟لابد بعدش هم می خواد ادعا کنه من با 180 تا سرعت داشتم رانندگی میکردم)) 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:7 توسط حمید رضا|


داستان کشیش و زوج جوان

زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.

با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :

ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم. 

…..

۱۵ سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.

یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.

کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.

زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.

کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 23:49 توسط حمید رضا|



آخرين مطالب
» چهار نفر
» سال نو مبارک...
» جنایت در تیمارستان
» ترفندی برای فرار از جریمه
» داستان کشیش و زوج جوان
» سوالات غلط انداز...
» دو دوست...
» سوال و جواب پر خرج
» نتیجه وقت نشناس بودن...
» ایرانی ها باهوش ترن...
Design By : Pars Skin